صبح زود، سالن پروازهای بینالمللی هنوز آنقدر شلوغ نشده بود که صدای بلندگوها در هم گم شود. چمدانها یکییکی روی چرخهای فلزی حرکت میکردند و مسافران،…
صبح زود، سالن پروازهای بینالمللی هنوز آنقدر شلوغ نشده بود که صدای بلندگوها در هم گم شود.
چمدانها یکییکی روی چرخهای فلزی حرکت میکردند و مسافران، بعضی با عجله و بعضی با آرامش، به سمت باجههای پذیرش میرفتند.
آرش هم بعد از ماهها برنامهریزی، بالاخره به فرودگاه رسیده بود.
مدارکش را از کیف دستی بیرون آورد؛ بلیت، کارت پرواز و گذرنامه.
کارمند پذیرش مدارک را بررسی کرد و پس از چند دقیقه، آنها را روی پیشخوان گذاشت.
در همان لحظه تلفن همراه آرش زنگ خورد.
چند قدم کنار رفت تا تماس را پاسخ دهد.
وقتی برگشت، فقط بلیت و کارت پرواز را برداشت، آنها را داخل کیف گذاشت و با عجله به سمت بخش بازرسی حرکت کرد.
گذرنامه، روی همان پیشخوان جا مانده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی مأمور کنترل مدارک گفت:
«گذرنامه لطفاً.»
آرش با اطمینان دست داخل کیف برد.
اما خبری از گذرنامه نبود.
یک بار دیگر گشت.
بعد دوباره.
کمکم ضربان قلبش تندتر شد.
تمام جیبهای کیف را خالی کرد.
چیزی پیدا نشد.
اول فکر کرد شاید داخل چمدان گذاشته باشد.
اما خیلی زود یادش آمد که چند دقیقه قبل، آن را روی پیشخوان گذاشته بود.
بیدرنگ به سمت باجه پذیرش برگشت.
مسافرهای جدید جای او را گرفته بودند.
کارمند با دقت اطراف میز را نگاه کرد.
گذرنامه آنجا نبود.
آرش نفس عمیقی کشید.
میدانست اگر مدرک پیدا نشود، آن سفر را از دست خواهد داد.
در همین فاصله، یکی از نیروهای خدمات فرودگاه هنگام مرتب کردن پیشخوان، گذرنامه را بین چند برگه تبلیغاتی دید.
آن را برداشت و طبق روال، به دفتر اشیای پیدا شده تحویل داد.
مسئول دفتر، مشخصات کلی مدرک را در سامانه ثبت کرد تا در صورت جستجوی صاحب آن، امکان تطبیق وجود داشته باشد.
از طرف دیگر، آرش که هنوز امیدش را از دست نداده بود، مشخصات گذرنامهاش را در جستجوی هوشمند ایمنباکس ثبت کرد.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که پیام تطبیق برایش ارسال شد.
با راهنمایی مسئول مربوطه، به دفتر اشیای پیدا شده رفت.
پس از بررسی اطلاعات و احراز هویت، گذرنامه به او تحویل داده شد.
وقتی مدرک را دوباره در دست گرفت، لبخندی از روی آسودگی زد.
از مسئول دفتر تشکر کرد.
او هم فقط یک جمله گفت:
«هر روز وسایلی اینجا پیدا میشود؛ خوشبختانه هنوز آدمهایی هستند که امانت را امانت میدانند.»
آرش این بار گذرنامه را داخل جیب مخصوص کیف گذاشت و زیپ آن را بست.
قبل از اینکه دوباره به سمت گیت حرکت کند، یک بار دیگر همه مدارکش را بررسی کرد.
گذرنامه…
کارت پرواز…
بلیت…
همه سر جای خودشان بودند.
پرواز آن روز انجام شد؛
اما مهمتر از سفر، درسی بود که آرش با خودش برد.
از آن روز به بعد، هر بار که از پیشخوانی دور میشد، فقط چند ثانیه مکث میکرد تا مطمئن شود چیزی را جا نگذاشته است.
گاهی همین چند ثانیه، میتواند یک سفر را نجات دهد.
داستان گمشدن یا پیدا کردن یه چیز مهم رو با ما و بقیه به اشتراک بذار.
لطفاً منتظر بمانید...
با ثبت اطلاعات، بهمحض پیدا شدن مدارک شما باخبر میشوید.
همین حالا رایگان است؛ در صورت نیاز به جستوجوی فوریتر، بعداً میتوانید اشتراک تهیه کنید.