باران ریزی از صبح روی باند فرودگاه امام خمینی میبارید. سالن تحویل بار، مثل همیشه پر از چرخدستی، چمدان و مسافرانی بود که با عجله دنبال…
باران ریزی از صبح روی باند فرودگاه امام خمینی میبارید. سالن تحویل بار، مثل همیشه پر از چرخدستی، چمدان و مسافرانی بود که با عجله دنبال وسایلشان میگشتند.
تقریباً همه رفته بودند.
فقط یک چمدان سرمهای، آرام دور نوار نقاله میچرخید.
یک دور…
دو دور…
سه دور…
هیچکس سراغش نمیآمد.
حسین، کارمند بخش اشیای پیدا شده فرودگاه، سالها بود این صحنه را دیده بود. بعضی چمدانها اشتباه برداشته میشدند، بعضی صاحبشان پرواز را از دست میداد و بعضی هم ساعتها بعد پیدا میشدند.
اما این یکی فرق داشت.
برچسب پرواز هنوز روی دسته چمدان بود، اما هیچ مراجعهای برای آن ثبت نشده بود.
چمدان طبق مقررات به واحد اشیای پیدا شده منتقل شد.
سه روز گذشت.
یک هفته…
دو هفته…
هنوز هیچ خبری نبود.
حسین هر روز وقتی از کنار قفسهها رد میشد، نگاهش به همان چمدان میافتاد.
انگار منتظر کسی بود.
روز پانزدهم، پیرزنی وارد واحد اشیای پیدا شده شد. صورتش خسته بود و پوشهای از مدارک در دست داشت.
آرام گفت:
«پسرم دو هفته پیش از آلمان برگشت… اما همان شب، قبل از اینکه از فرودگاه خارج شود، سکته کرد و از دنیا رفت.»
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
پیرزن ادامه داد:
«هیچکس یادش نبود چمدانش کجا مانده… تازه امروز فهمیدیم اصلاً تحویلش نگرفته.»
حسین برای چند لحظه نتوانست چیزی بگوید.
شماره برچسب پرواز را بررسی کرد.
همان بود.
چمدان را آورد.
پیرزن دستش را روی دسته آن کشید؛ انگار داشت دست پسرش را لمس میکرد.
وقتی چمدان را باز کردند، لباسها هنوز مرتب تا شده بودند.
یک جعبه کوچک شکلات.
چند هدیه برای خواهرزادهها.
و یک پاکت سفید که روی آن فقط نوشته شده بود:
«برای مامان؛ وقتی رسیدم بهت میدم.»
پیرزن همانجا نشست.
پاکت را باز کرد.
داخلش یک نامه کوتاه بود.
«مامان…
میدانم همیشه میگفتی زیاد کار نکن.
قول میدهم این بار بیشتر پیشت بمانم.
اولین کاری که میکنم، با هم میرویم شمال…
مثل قدیم…»
اشک از گونههایش آرام پایین آمد.
نه به خاطر چمدان.
به خاطر قولی که دیگر هیچوقت فرصت انجام شدن پیدا نمیکرد.
چند روز بعد، حسین هنگام استراحت در سایت ایمنباکس مقالهای درباره ثبت اشیای پیدا شده میخواند. با خودش فکر کرد اگر اطلاعات وسایل پیدا شده، سریعتر و در یک سامانه واحد ثبت شوند، شاید خانوادههایی مثل این، زودتر به آخرین یادگار عزیزشان برسند.
از همان روز، هر وسیلهای که طبق قوانین امکان ثبت مشخصات ظاهری آن وجود داشت، با دقت بیشتری ثبت میشد تا اگر صاحبش یا خانوادهاش جستجو کردند، مسیر پیدا شدن کوتاهتر باشد.
گاهی پیدا شدن یک وسیله، فقط برگرداندن یک چمدان نیست؛ برگرداندن آخرین تکه از خاطرات یک زندگی است.
داستان گمشدن یا پیدا کردن یه چیز مهم رو با ما و بقیه به اشتراک بذار.
لطفاً منتظر بمانید...
با ثبت اطلاعات، بهمحض پیدا شدن مدارک شما باخبر میشوید.
همین حالا رایگان است؛ در صورت نیاز به جستوجوی فوریتر، بعداً میتوانید اشتراک تهیه کنید.