صبح پنجشنبه بود. بازار بزرگ تهران هنوز کاملاً شلوغ نشده بود، اما صدای باز شدن کرکره مغازهها و بوی چای تازهدم، کوچههای قدیمی را پر کرده…
صبح پنجشنبه بود. بازار بزرگ تهران هنوز کاملاً شلوغ نشده بود، اما صدای باز شدن کرکره مغازهها و بوی چای تازهدم، کوچههای قدیمی را پر کرده بود.
مریم، معلم سیوسه سالهای که برای خرید وسایل مدرسه به بازار آمده بود، بعد از چند ساعت خرید، سوار مترو شد تا به خانه برگردد. حدود نیم ساعت بعد، وقتی دستش را داخل کیفش برد، قلبش فرو ریخت.
پوشه آبیرنگی که تمام مدارک مهمش داخل آن بود، نبود.
شناسنامه، کارت ملی، مدارک دانشگاه، چند سند، دفترچه بیمه و حتی یک فلشمموری که پایاننامه چند سال زحمتش روی آن ذخیره شده بود.
تمام مسیر را به خاطر آورد.
مغازه اول…
مغازه دوم…
ایستگاه مترو…
اما هیچ تصویری از لحظه گم شدن پوشه در ذهنش نبود.
با عجله دوباره به بازار برگشت. از مغازهدارها پرسید. نگهبانها را خبر کرد. حتی مسیر بین مغازهها را چند بار قدم زد.
هیچ اثری نبود.
خورشید کمکم پشت ساختمانهای قدیمی پنهان میشد و امید مریم هم آرامآرام رنگ میباخت.
وقتی به خانه رسید، پدرش گفت:
«اول آگهی مفقودی ثبت کن. شاید کسی پیدایش کرده باشد.»
مریم همان شب، آگهی مفقودی را ثبت کرد و مشخصات دقیق پوشه، محل تقریبی گم شدن و شماره تماسش را وارد کرد. بعد از آن هم پرونده را در ایمنباکس ثبت کرد تا اگر کسی مشخصات مشابهی را اعلام کرد، امکان تطبیق وجود داشته باشد.
کار دیگری از دستش برنمیآمد.
فقط باید صبر میکرد.
صبح روز بعد، در همان بازار، مردی به نام کاظم که سالها فروشنده پارچه بود، هنگام جمع کردن اجناس جلوی مغازه، پوشه آبیرنگی را زیر یکی از قفسهها دید.
آن را برداشت.
اولین فکرش این بود که شاید مشتری دیروز جا گذاشته باشد.
پوشه را باز نکرد.
فقط رنگ، اندازه و برچسب روی آن را نگاه کرد.
پسرش که کنار دستش بود گفت:
«بابا، شاید داخلش شمارهای باشد.»
کاظم لبخند زد.
«اگر قرار باشد صاحبش را پیدا کنیم، راهش نگاه کردن به مدارک مردم نیست.»
چند دقیقه بعد، همسایه مغازهاش گفت:
«این روزها بیشتر مردم گمشدههایشان را اینترنتی ثبت میکنند. شاید آنجا پیدایش کنی.»
کاظم با کمک پسرش وارد ایمنباکس شد.
در بخش جستجو، مشخصات پوشه را وارد کرد.
چند ثانیه بعد، نتیجهای روی صفحه ظاهر شد.
یک پرونده کاملاً مشابه.
رنگ پوشه.
محل گم شدن.
تاریخ.
همهچیز یکی بود.
کاظم شماره تماس درجشده در پرونده را گرفت.
آن طرف خط، چند ثانیه سکوت بود.
بعد صدایی لرزان گفت:
«الو…»
کاظم فقط یک جمله گفت:
«فکر میکنم چیزی را که دنبالش میگردید، پیدا کردهام.»
مریم باورش نمیشد.
چند بار پرسید:
«واقعاً خودِ پوشه است؟»
کاظم خندید.
«اگر آبیرنگ است و صاحبش از دیشب نخوابیده، احتمالاً همان است.»
کمتر از یک ساعت بعد، مریم خودش را به بازار رساند.
وقتی پوشه را در دست گرفت، اشکهایش بیاختیار جاری شد.
همه مدارک سر جایشان بودند.
فلشمموری هم همانجا بود.
با دستهایی لرزان گفت:
«نمیدانید چه چیزی را به من برگرداندید…»
کاظم پاسخ داد:
«فقط یک پوشه نبود؛ خیال یک معلم بود که قرار است اول مهر با خیال راحت وارد کلاس شود.»
مریم خواست مبلغی به او بدهد.
کاظم قبول نکرد.
گفت:
«اگر قرار باشد برای هر کار درست قیمت تعیین کنیم، دیگر اسمش امانتداری نیست.»
چند روز بعد، مریم به مدرسه رفت.
اولین انشایی که از دانشآموزانش خواست بنویسند، این عنوان را روی تخته نوشت:
«اگر روزی چیزی پیدا کردی، چه کار میکنی؟»
بچهها یکییکی جواب دادند.
اما آخر کلاس، پسربچهای از ته کلاس دستش را بالا برد و گفت:
«خانم… من اول سعی میکنم صاحبش را پیدا کنم، چون شاید یک نفر همان لحظه، بیشتر از هر چیزی منتظر همان وسیله باشد.»
مریم لبخند زد.
او فهمید بعضی اتفاقها فقط یک گمشده را به صاحبش برنمیگردانند؛ یک درس را هم از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند.
داستان گمشدن یا پیدا کردن یه چیز مهم رو با ما و بقیه به اشتراک بذار.
لطفاً منتظر بمانید...
با ثبت اطلاعات، بهمحض پیدا شدن مدارک شما باخبر میشوید.
همین حالا رایگان است؛ در صورت نیاز به جستوجوی فوریتر، بعداً میتوانید اشتراک تهیه کنید.